او هم رفت
بدون اینکه خبری از او داشته باشم
او هم مرا ترک کرد
شاید ترسیده بود
از نقص های من ترسید
او با خبر بود ، گذشته ام را می دانست
او تنها کسی بود که همه چیز را میدانست
او آرامش را به من آموخت
ولی بی خبر و ناجوانمردانه ترکم کرد
او تحقیرم کرد و رفت
آیا آنقدر بد بودم که او هم ترکم کند؟
آیا لیاقت من همین است؟ این است تقدیر و سرنوشت؟
چگونه بدون او آرامش از دست رفته ام را بیابم؟
در اوج تنهایی دگر از کی کمک بخواهم؟
بدون او احساس پوچی می کنم
از این به بعد باید با تصویر حکاکی شده در ذهنم و مرو خاطرات زندگی کنم
بدترین حس است عادت کردن ، عادت کردن به سراب!
نوشته شده در پنج شنبه 90/11/6ساعت
3:56 عصر توسط نازنین نظرات ( یک ) |
Design By : Pichak |